!It's dark, so we shan’t be seen

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم ...

یکشنبه 2 اسفند 1388 01:35 ق.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: عمومی ،

 

الو....الو.........

کسی اونجا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمی ده؟

یهو یه صدای مهربون ! ... مثل اینکه صدای یه فرشتس : بله با کی کار داری کوچولو؟

ـ خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم . قول داده امشب جوابمو بده .  

ـ بگو من می شنوم . کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

ـ هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت : یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟؟

فرشته ساکت بود . بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره . مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه ؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و باهمان بغض گفت :

اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...

دیگر بغض امانش را بریده بود

بلند بلند گریه کرد وگفت :

خدا جون خدای مهربون ، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟ این مخالف تقدیره . چرا دوست نداری بزرگ بشی ؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه  فراموشت کنم ؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن . مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم . مگه ما باهم دوست نیستیم ؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته ؟ مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

 

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه ... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت .کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند . دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

 

کودک کنار گوشی تلفن ، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت .

 منتظرنظرات شما






دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 فروردین 1389 12:33 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: فیلم ، عمومی ،
اپیزودهای اول و دوم سریال لاست باز هم مانند همیشه غافلگیر کننده و جذاب آغاز شد و به طور کامل انتظارات طرفداران سریال را براورده کرد. موضوعی که البته پیش از آغاز فصل 6 نیز مشخص نبود این بود که فصل 6 ایا فقط به معما پاسخ خواهد داد؟ اما چیزی که در اپیزود ها دیدیم نشان داد که هنوز سازندگان لاست قصد برطرف کردن معما را ندارند و در ازای حل یک معما چندین گره و معما به سریال اضافه میکنند! با هم در این تاپیک به بررسی همه جانبه اپیزودهای اول میپردازیم و مطالب را به علت بلند بودن در چندین پست در تاپیک قرار خواهم داد.


نکات اصلی و مبهم
  • لیندلوف و کیوز در کامیک کان امسال به این موضوع اشاره کردند که ما شاهد "flash sideways" ( کیوز آنها را چنین مینامید) خواهیم بود که به زمانی اشاره دارد که هواپیمای اوشینیک 815 هیچگاه سقوط نکرده و به سلامت در فرودگاه به زمین خواهد نشست. در این اپیزود با مفهوم این موضوع مواجه شدیم.
  • پیش از پخش اپیزود جدید سریال، هیچگونه لیستی از بازیگران مهمان جدید سریال منتشر نشد تا از اسپویل شدن و لو رفتن داستان اپیزود جلوگیری شود.
  • همانند گذشته، جک و کیت تنها افرادی بودند که در تمامی اپیزودهای ابتدایی فصلها حضور موثر داشتند.
  • برای اولین بار در طول سریال، دود سیاه را در جایی دور از جنگل دیدم! اینبار دود سیاه در نزدیکی ساحل و اقیانوس ظاهر شد و به برام و افرادش حمله کرد.
  • پاسپورت سعید به جای آنکه عراقی باشد، ایرانی بود.
  • شانون، نیکی، پائولو، اسکات، سالیوان، مایکل ، والت و دیگر کاراکترهایی که در فصول گذشته شناختیم در اپیزود جدید و در اوشینیک 815 آنها را ندیدیم! البته به شانون توسط بون اشاره ای شد.
  • دزموند در کنار جک در هنگام پرواز دیده شد البته دزموند در دوره زمانی اصلی در آن هنگام در حال کار در دریچه سوان در دریچه بوده است. دزموند ابتدا ظاهر و سپس غیب شد و البته تنها کسی که به این موضوع توجه کرد جک بود و حتی رز و برنارد نیز از این موضوع اطلاعی نداشتند.
  • آنالوسیا و اکو به همراه لیبی که در انتهای هواپیما بودند در اپیزود و پرواز دیده نشدند
  • همانند اپیزود اول فصل اول مجددا سریال با جک آغاز شد
  • آخرین باری که کیت، لاک، ساویر، سعید، هارلی، جین، سان، کلیر، بون، دزموند، چارلی، بن، جولیت و ارتز در سریال با هم و در یک اپیزود دیده شده بودند اپیزود Expose بود که بار دیگر آنها را در این اپیزود فصل 6 با هم دیدیم
  • اولین پریمیر لاست بود که 2 ساعت به طول انجامید
  • در سال 1977 ریچارد به هنگام شفای بن به این موضوع اشاره کرد که بن هرگز این اتفاق را به یاد نخواهد داشت و البته دیگر آن معصومیت گذشته را نخواهد و برای همیشه "یکی از ما" خواهد شد.
  • جان لاک با حرفهایش در هواپیما داشت که بون را نسبت به سقوط هواپیما و اینکه آن راهنمای پس از سقوط میتواند به آنها کمک کند آگاه سازد و به این موضوع اشاره میکرد که اگر یک خلبان خوب و یک دریای آرام وجود داشته باشد آنها میتوانند روی آب براحتی فرود آیند و منتظر تیم نجات شوند. درست است که هواپیمای اوشینیک 815 در 22 سپتامبر سال 2004 به پرواز درآمد اما نویسنده ها این دیالوگها را سال گذشته به رشته تحریر در آوردند که میتواند اشاره ای باشد به ماجرایی واقعی که برای پرواز 1549 شرکت هواپیمایی ایالت متحده رخ داد و خلبان در 15 ژانویه سال 2009 توانست به خوبی هواپیما را روی آب رودخانه هادسون شهر نیویورک بروی زمین فرود آورد و مسافران نیز برای مدتی به همان روش توانستند دوام بیاورند تا نیروهای امداد به آنها برسند و آنها را نجات دهند!




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 فروردین 1389 12:34 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: عمومی ، طنز ،

مراحل چهارگانه آماده سازی یك تحقیق یا پروژه دانشگاهی در ایران

1-     CTRL + A

2-     CTRL + C

3-     CTRL + V

4-     CTRL + P





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: مراحل چهارگانه آماده سازی یك تحقیق یا پروژه دانشگاهی در ایران(تصویری) ، تحقیق ، پایان نامه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1388 10:51 ق.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: عمومی ، طنز ،

 


ادامه مطلب(کلیک کن)


دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: لیست غذا در یکی از رستوران های زنجان(واقعا که!!!) ، چه با حال انگلیسی می نویسند ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1388 10:52 ق.ظ

نامه من + نامه مادر قضنفر

جمعه 2 بهمن 1388 10:08 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: طنز ، دل نوشته های من ،
سلام به همه دوستان گلم ،همه خواننده گان نشریه طنز بـــــــــــــوق و وبلاگ من(سیاه نور)

شرمنده من كمتر میرسم كه وب بوق را به روز نگه دارم

خیلی حیف شد كه ما دیگه نمی تونیم بچاپونیم واقعا حیفولی خدایش من خواستم همكاری كنم دانشگاه هم مایل بود ولی خدا میدونه كه بعضی ها اصلا دوست نداشتند كه بوقی باشه و كسی براش كار كنه (منم حالا تو یه دانشگاه دیگه دارم شروع می کنم)

برای نشریه ای كه سیاه سفید چاپ می شد و توی اصفهان بین 212 تا نشریه اول شد و توی كشور با این نشریه های تمام رنگی دوم بشه واقعا تاسف داره كه چاپ نكنه می خواهم شما بدونید كه كسی به ما كمك نمی كرد و نمی كنه فقط خودمون سردبیر بدبخت و مدیر مسئول كه همیشه توی حراست بودند

ولی بازم می خواهیم شروع كن بهتر از پیش دارم یه كارای می كنم می خواهیم یه دفتر بزنیم البته هنوز اینها در حد خیالهاگه شما دانشجویان عزیز هم كمك كنید كه به معاونت آموزشی دكتر یلمه ها اعتراض كتبی كنید شاید دوباره برگردیم ممنون میشم اگه این كارا بكنید

به هر حال نظرها را كه خواندم مخم درد گرفت و گفتم .......

راستی آقای شجری ممنونم از نظرت هر چند كه شما هم از دانشگاه رفتید و از همه دوستان ممنونم

حالا هم یه مطلب توپ بوقی براتون میگذارم كه تو چند جای معتبر هم نوشتم خیلی دلم می خواست كه توی بوق چاپ بشه و منتشر ولی ...

منتظر نظراتتون هستم

م یعقوبی سردبیربوقسیاه نور


نامه مادر قضنفر

گضنفر جان سلام !ما اینجا حالمان خوب است . امیدوارم تو هم انجا حالت خوب باشد .


این ناما را من می گویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد .بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.


وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می افته.ما هم 10 کیلو متر اینور تر اسباب کشی کردیم.اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .آدرس جدید هم نداریم .خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست .پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

 آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد،اولیش4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز .ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .

 گضنفر جان ،آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم .آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد.ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم

 پدرت هم کارش را عوض کرده.میگه روزی 800،900 نفر ادم زیر دستش هستن . از کارش راصیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا ،چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

 

 

 

 ببخشید معطل شدی .جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی حالا برگشت.


دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا.گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن .این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره ،اون هم دوتیکه است.بهش گفتم ننه من که عقلم به جائی قد نمیده .خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه را نپوشی.

 اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد.هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بلاخره عمو شدی یا دائی.

 راستی حسن آقا هم مرد!مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن،حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.

گضنفر جان برادرت تازگی ها توی تلویزیونش عاشق یه دختری شده هر روز موهاش را روغن کره می زنه میره روبروش میشینه حالا ما نمیدونیم این دختره از کجای تلویزیون برادرت اومده بیرون اصلا مال کدوم آبادی هست چشمم روشن ازش هم خواستگاری کرده من این نامه را یواشکی با همدستی همین آقا جعفر خان کفاش که سواد داره ازش کش رفتم ما که چیزی نفهمیدیم فقط از بعضی حر فاش فهمیدم که یه سر وسری با هم دارند ببین تو که عقلت میرسه دستت به جائی بنده میفهمی آدرس این دختره گور به گور شده کجاست که برادرت داره از عشقش میمیره فهمیدی زود خبرمون کن تا یه گندی دور از چشم ما بالا نیاوردند تا با عمو ها و دائی ها ت بریم خواستگاریش.

 این نامه ای هست که واسه دختره نوشته


تازگیا خیلی باهات حال میکنم .... راستیاتش یه جورایی میخوامت ...


خداییش از همشون با مرام تری ...


حداقلش اینه که جواب سلاممونو میدی ... کلاس نمیزاری واسمون !

امشبم مثل هر شب تو فقط آنلاینی ...

کره خر تو مگه کار و زندگی نداری که همش آنلاینی ؟

میدونی چیه من تو کف اون سرعت تایپتم ... ایول داری به مولا ...

ولی یوخده بی احساسی ... ! دیشب کلی برات قلب فرستادم ... ولی جواب ندادی ...

افغانی که لقت نمیکنیم !


امشب میخوام مختو بزنم .... میخوام مادر بچه هام شی !


اگه زید داری بگو ... با من روراس باش آبجی ... نرفست مارو دوونبال نخود سیا ...

بد جوری مارو گذاشتی تو خماری ... ولی میدونم که دلت با منه ...

اگه دلت با من نبود که هرشب بهم نمیگفتی :


Hi ghazanfar_ kocheke, I am an automated robot and I''m here to help you get familar with Yahoo! Messenger. Type some text in the window below and click ''SEND'' to talk to me

همین دیگه ..خبر جدیدی نیست

قربانت..مادرت.

راستی:گضنفر جان خواستم برات یه خورده پول پست کنم،ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.

یاحق

چاپ شده در نشریه بوق

کپی با ذکر منبع:سیاه نور

WWW.Boooogh.mihanblog.com





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: نامه من + نامه مادر قضنفر ،
آخرین ویرایش: جمعه 2 بهمن 1388 10:20 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 15 ... 7 8 9 10 11 12 13 ...
Designed and Powered by: Black Light
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات