تبلیغات
سیاه نور - مطالب دل نوشته های من
!It's dark, so we shan’t be seen

مرگ.......

شنبه 18 اردیبهشت 1389 12:09 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

آغاز یا پایان؟ سهل یا صعب؟ من یا تو؟


خودم از اعماق وجودم صدایش را شنیدم که می گفت: "لحظه دیدار نزدیک است".

خوب به یاد دارم که گوشهایم ازغریوش لحظه ای خاموش گشت، گویی پژواک واژه مرگ در کوههای سربه فلک کشیده در گوشهایم طنین انداز بود،هربار رساتر ازقبل و هر بار سردتــر!
لرزه بر اندامم افتاده بود اما مفری نداشتم و بسان اسیری دربند به دنبال آزادی می دویدم بی آنکه بدانم آزادی مرا فرا می خواند و لحظه ای چشمان تیزبینش را از من برنمی دارد!
واژه مـرگ درلغت نامه افکارم جایی نداشت. به یاد دارم خود آنرا پاک نمودم چون معنایش را نمی دانستم و یا می دانستم به خود نمی دانستم!!؟؟


شب است و ماه می رقصد و ستارگان همچنان به نقره پاشی مشغول اند. انگار تاری و سیاهی برایشان خوش یمن است و هر چه تاریک تر باشد، تلألؤ بیشتری می یابند. کاش من هم ستاره ای کوچک بودم در اوج آسمانها وبرای خود پاورچین پاورچین می رفتم تا طلوع آفتاب هستی بخش چهره ام را محو سازد، امـــا ستاره هم می سوزد بی آنکه بزرگی و کوچکی برایش مزیتی قلمداد شود.


با تو هستم ای مــــرگ !!
تو همان گرگ گرسنه ای که در برف و بوران به دنبال بوی خون می دوی و من همان عابر یخ زده نا امیدم که امیدی در دلت می نهم!
به دنبالم می دوی، حتی برای مأیوس شدن هم امانم نمی دهی، گلویم را می دری و بانگ صدایت را آنچنان بالا میبری که آفاق به لرزه در می آید، آری این همان غریوی بود که گوشهایم را خاموش کرد و من هم دیگر هیـــچ!

فقط بدان که حسرت اینکه چرا تفنگم برای خاموش کردنت تیر نداشت مرا کشت.

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: مرگ ، به خود نمی دانستم ، سیاه نور ، black light ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 12:33 ب.ظ

عشق واژه غریبیست......

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 05:55 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

گفتم این کدامین عشق است که با لبخندی پدید می آید و با اشکی ناپدید!

گفتم واژه عشق اصلاً به چه معناست ؟؟!!

گفتم چرا این واژه بازیچه انسانها شده است؟

و گفتم عشق دروغی بیش نیست!!

آری به هر کجا که می نگریستم تا عشق را ببینم ،آنرا دیواری بلند می دیدم که بر رویش می دویدند تا دیده شوند، بی آن که بدانند و بدانی که خود باید بزرگ شوی و چه بسا افتادن در راه باشد.

هوا سرد است ، شانه هایم می لرزد و نفسم هایم در گلو خشک شده!

خدایا مگر تو خود نگفتی که عشق وجود دارد ؟! پس چرا من آنرا دروغی بیش ندیدم و لحظه ای درنگ نکردم که مبادا درست نباشد هر آنچه من دیده ام!

هر روز به دنبال بارش باران ، عطر گل یاس ، شمیم بهاری و صدای یار بودم! غافل از اینکه بدانم دنیای من بسیارکوچک است و هر روز که میگذرد گام هایم بزرگ تر می شوند.

اما...

به راستی فهمیدم تعبیر همه گفته هایم اشتباه بوده ،عشق واژه ای است مقدس و هر جایی نباید از آن استفاده کرد. بوی خشت خام ، خاک باران دیده و حتی باران از آفاق پرگرفته است برای همین است که عشق رنگ باخته و هر آنجا که باشد به راحتی آنرا نادیده می گیریم و همانند من آنرا دروغی سیاه می پنداریم.

احساس می کنم برای بیدار شدن تلنگر کافی نباشد! اما انگار بیدار شده ام.

عشقی که از هوس سرچشمه گیرد ، عشقی که بر پایه های دروغ عَلم شود، عشقی که دیدگانت را بارانی نکند، عشق نیست! حسی است گذرا،زود تر از آنکه خود بفهمی می رود همانند شاهینی تیز بال که اوج گرفته و در آسمان لاجوردی می گردد تا طعمه خود را ببیند و به محض دیدن آن با تمام وجود بسان تیری از کمان گریخته فرود می آید و وقتی که آنرا گرفت پر می گیرد و می رود، به یاد داشته باش که طعمه میمیرد!!

عشق همراه تأنی و فراغ بال است ، حس بودن می دهد! راستی می گویند تپش قلبت تند می زند ولی انگار نمی زند!!

خدایا...

تازه فهمیدم که عاشقم!

آنگاه که حس کردی وجودت گرمی دیگرانست و خود بی خبر از آنی ،بدان که محبوب شده ای و محبانت بی شمارند.چه لذتی دارد لحظه ای که حس و رفتارت همانند غریوی دلنشین تمام سکوت را می شکند بی آنکه صدای شکستنش کسی را برنجاند و دلی را به درد آورد.

عشق  واژه غریبی است برای ما زمینی ها ، بدان که عشق حقیقی برابر است با نیستی زیرا اگر معشوق نباشد عاشق وجودی از خود نمی داند و این همان عشق الهی است.

 

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: عشق ، سیاه نور ، Black Light ، عشق واژه غریبیست...... ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 06:03 ب.ظ

دنیا ، بارانیست که برای تماشا کردنش باید خیس شویم (تقدیم به یکی از استادان عزیز)

چهارشنبه 18 فروردین 1389 05:19 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

مهر سکوت بر لبانش دوخته و آنرا نمی شکند مگر آنکه از او بخواهی تا سخنی بگوید .یک رنگی در تیله سبز چشمانش برق می زند و محبتش را با کادوی بی زرق وبرق به دیگران هدیه می کند.دنیا برایش همانند صحنه است که دیگران او را به تماشا فرا می خوانند و او هم بدون پلکی زدن به آن می نگرد.تشنه تجربه است ، گوش دادنش گواهی می دهد.

راستی چرا صدای گام هایش را نمی شنوم؟! شاید برای این است که دوست ندارد ابراز بودن کند . بوی ریحان می دهد و خونگرم است .درنگ و اندیشیدن در بیشتر کارهایش دیده می شود.حس می کنم که زندگی بر او هم سخت گرفته است ،می دانم که به راحتی نمی بازد ، خم نمی شود و سختی ها را هر چند با مشقت ،اما سپری می کند.

بغض هایش را نمی شکند!! تنهاست و تنهای ،تنها دوست اوست.تیک تیک ثانیه ها و مرگ لحظه ها تنش را سرد می کند، با خود می گوید مبادا دیر شود!

مستقیم نگاه می کند اما افکارش در جای دیگر مشغول است. شاید به فردا می نگرد ،فردایی که نگرانش کرده و هر روز که می گذرد رنگ می بازد.

دنیا ، بارانیست که برای تماشا کردنش باید خیس شوی و بی شک اشتباه است اگر بخواهی از دوردست ها به آن بنگری و از زیبایی اش لذت ببری.برای آنکه خوابت ببرد باید با پاهای برهنه بر روی شن زای داغ راه بروی تا لالایی او را بشنوی!

نوشته های شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید.

با تشکر مجتبی یعقوبی (سیاه نور) 18/1/1389





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: دنیا ، بارانیست که برای تماشا کردنش باید خیس شوی ، توصیف ، سیاه نور ،
آخرین ویرایش: جمعه 10 اردیبهشت 1389 11:36 ق.ظ

حرف دل

جمعه 21 اسفند 1388 12:28 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،
سکوت شیرین است شیرین تر از آنی که حتی بتوانی آنرا بچشی!
چشمها سخن می گویند و دلها می شنوند.
انتظار شیرین است چون سرشار از امید است برای همین است که فراغ را دوست دارم چون امید وصال را می بینم و وصال را دوست ندارم چون بیم فراغ را می بینم..............


نوشته های شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید
م.یعقوبی




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: حرف دل ، وصال ، فراغ ، سیاه نور ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 فروردین 1389 11:20 ق.ظ

وفا ، معرفت و دنیای خیالی من

پنجشنبه 13 اسفند 1388 02:45 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

          و باز هم نمی دانم از کجا شروع کنم او هم می گوید هرچه دوست داری بنویس بدون آنکه بداند دیگر چیزی برای دوست داشتن نمانده !

          از وفا می نویسم که کم رنگ شده است کم رنگتر از نقاشی کودکیم.در کوچه پس کوچه های افکارم به دنبال دری می گردم که مرا به خانه ای برساند که بوی وفا می دهد و از خشت گِل پاکش می توان عطر با تراوت وفا را استنشاق کرد،اما آنجا هم نمی توانم آنرا پیدا کنم !! شاید دنیای رنگی دیگر جایی برای افکار خشت و گِلی من نگذاشته و آنها را هم رنگی کرده است.

 

        آری وفا همان حس زیبایی است که می توان ساعت ها آنرا احساس کرد و از هر ثانیه اش سال ها آرامش ساخت و بی وفایی همان لبخند زخم داری است که گوشه لبت نقش می بندد و چهره زیبایت را در پیش چشمان دیگران تیره می سازد.

 

        از معرفت سخن می گویم و آنرا واژه ای می نامیم که به یاد هم بودن را تداعی می کند بدون آنکه بدانیم معرفت همان نیمه پنهان وفا می باشد که در تاریکی شب های تار وقتی که مهتاب چشمانت را نوازش می دهد و چهره نازنین ات را نازنین تر می کند تلنگری می زند که مبادا عهد بشکنی و هستی دیگری را نابود سازی!!؟؟

 

       می دانم کلامم پر از ایهام است اما نگاهم جاریست! به سوی دوردست ها ، پشت کوچه افکارم ، بالای دیوار گِلی ، فقط کافیست بالا بیایی تا بدانی من تا کجا ها را می توانم ببینم.فردا اینجاست در تیله چشمان رنجیده ام می توانی آنرا ببینی!!

 

راستی بوی بهار می آید قناری می گوید! صدایش را می شنویی؟؟

 

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید!



دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: وفا ، معرفت و دنیای خیالی من ، سیاه نور ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 فروردین 1389 11:24 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 10 ... 4 5 6 7 8 9 10
Designed and Powered by: Black Light