تبلیغات
سیاه نور - مطالب ابر مجتبی یعقوبی
!It's dark, so we shan’t be seen

خرابم از فراق رویت پدر...

شنبه 3 تیر 1391 04:06 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،
Black Light

ترک برداشت چینی نازک تنهای ام
شکست بغض گلو بریده ام
گم شدم در تکه های شکسته، رها کرد دستم را !
میکشم بنفش ترین غریوها را بر چهره هستی، که مبادا پاک کند اسم اعظمت را از سرلوحه هستی ام
"پــدر"







دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: روز پرواز 27 سه 1391 ، پدر ، مجتبی یعقوبی ، Black Light ، سیاه نور ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 مرداد 1391 03:17 ب.ظ

غم!

یکشنبه 14 خرداد 1391 10:44 ق.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،
Black Light

خواستم که بگویم از درد، اما...
نوشتم چند خطی از بودن و طراوت و زیبایی، آمد به درد دل، بر سر خط آمدم!
گم شدم در خط خطی های دفترم، یافتم خویشتن را غوطه ور در دریای سیاه غم!
همه چیز رنگ غم دارد، صدایم، نگاهم و حتی گام هایم! اصلا غم وجودم است!
تو همانی که میشنوی صدایم را، می دانی نگاهم را و  همانی که میتوانم با تو بگویم از غم خویش
!
شیرینی غم های من "برگ برگ خط خطی دفترم"

م.یعقوبی





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: سیاه نور ، مجتبی یعقوبی ، Black Light ، غم ، Mojtaba yaghoubi ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 خرداد 1391 02:37 ب.ظ

صبح روشن از شب تاریک سر می زند...

سه شنبه 23 اسفند 1390 12:00 ق.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،


Black Light

آفتاب
سر برون آورد از دیروز،

درختان شکوفه کرده اند،

عطر گل یاس در فضا بی داد می کند،

آسمان آبی تر شده است و مادرم هم خانه تکانی می کند!

راستی بهار آمده است!!

بهاری که با هر دَم و بازدم ، ریه هایم را پر از عطر امید می کند و قدرتی در دست هایم می نهد که بی اختیار آنها را می فشارم.آری امید همان گمشده زندگی ماست که شاید هر بهار در خانه تکانی دلمان آنرا پیدا می کنیم و همانطور که درختان رنگ می بازند امیدهای ما هم کمرنگ می شوند.

نمی دانم برایت امیدی مانده است یا نه ؟!

نمی دانم هنوز صدای تپش قلبت را می شنوی یا نه ؟!

نمی دانم حرکت خون در رگهایت را احساس می کنی یا نه ؟!

اما ،

می دانم امید، خون را چنان در رگهایت جاری می کند که صدای رسای تپش قلبت گواهی این احساس جاری بودن را به گوشت می رساند و آنگاست که لبخندی شیرین بر کنج لبت نقش می بندد و بانگ زنده ماندن بر لبانت جاری می شود.

دوست دارم اینبار همه نوشته ام ، نه ، همه احساسم برایت قابل لمس باشد.

دوست دارم در افکارت به دنبال خودت بگردی

و دوست دارم آنگاه که خود را یافتی مدتی در اندیشه فردای سبز خود را ببینی و در همان اندیشه بهاری آرام آرام پلک هایت سنگین شوند و خواب پرده ای تاریکتر از آسمان تیره تار زندگی ات به روی چشمانت بکشد،تا حداقل برای مدتی با امید خوابیده باشی.

چه بسیار سخت است که تا چشمانت را باز می کنی همه چیزعوض می شود  ؟؟!!

گامهایت سست ، لبخندت محو و دلت بی امیـــــــــــــــــد!

خدا می داند نوروز برایم نوروز نیست ، کهنه تر از دیروز است. می گویند بزرگ شده اید اما من چه کنم که می خواهم در همان کوچکی دیروز بمانم!

با این حال سعی دارم با امید زنده بمانم شاید امید همان ناقوس کلیسایست که وقتی به صدا در می آید سی دو بند تنم را به لرزه می افکند یا همان قنذیلی است که در تاریکی شبهایم نوری گرم وزیبا برایم فراهم می کند، و یا شاید، ذکریست که برلبانم جاری میشود تا بدانم که قدم برداشته ام برای رسیدن به او !

خدایا درسایه سار بندگیت جاودان می مانم امیدت را از دلم بر نگیر، خوشحالم از امیدی که در نهادم ،نهادی!

 

نوروز 1391بر تمام بازدید کننده گان عزیز مبارک(نظریادتون نره)

نوشته های شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید.

با تشکر مجتبی یعقوبی (سیاه نور)





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: امید ، بهار ، سیاه نور ، صبح روشن از شب تاریک سر می زند... ، مجتبی یعقوبی ، 1391 ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 اسفند 1394 11:37 ق.ظ

کاکل - حسین پناهی

چهارشنبه 26 بهمن 1390 01:43 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: عاشقانه ، شعر ،
با تو


بی تو


همسفر سایه خویشم وبه سوی بی سوی تو می آیم


معلومی چون ریگ


مجهولی چون راز


معلوم دلی و مجهول ِ چشم


من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام


و كفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام


ای همه من


كاكل زرتشت


سایه بان مسیح


به سردترین ها


مرا به سردترین ها برسان.
3lack Light





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: کاکل - حسین پناهی ، Black Light ، سیاه نور ، مجتبی یعقوبی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 26 بهمن 1390 01:50 ب.ظ

یه حرفهایی...

شنبه 8 بهمن 1390 12:26 ق.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

Black Light

               "بی درد  وا نشد دلِ غفلت گرفته‌ام

       قفلی که زنگ بست، شکستنْ کلیدِ اوست"ن.سهرندی

برای رسیدن به آنچه که میخواهیم، راهی بس دشوار  پیش روی داریم. راهی که هر ثانیه که می گذرد پیمودنش سخت تر میگردد و شایدروزی، همان روز که امیدها میمیرند نتوان به گام برداشتن درمسیرش فکرکرد.

سهل میپنداری  پیمودن تمام آن راههای صعب ودشوار را همان لحظه که چشمانت رامیبندی، غوطه ورمیشوی! درخیالی شیرین اما عبث. تاچشم باز میکنی تنت یاری نمیدهد! رهای از خیال دلت را میرنجاند و چشم گشودن به جهانی که تو نمیخواهی، جهانت را!

گاهی اوقات حس شروع در وجودت شکوفه میزند، افکارت هم بوی خوشی میدهد، همان نسیم باطراوت هم می آید، اما تو می لرزی و پژمرده می شوی!

گاهی اوقات برای پریدن نه نیازی به بلندیست و نه به پرنده بودن. بسنده کن به افکاربلند وگام بردار به بلندی افکارت.


گاهی اوقات برای رفتن باید گذشت!

از تمام بودنت، هرچند که میتوان باماندن زندگی کرد اما بارهای میتوان تجربه خرید.
تجربه ای به قیمت شکستن همان پابندهای طلائیت.
شبت را سر کن و در پی خریدار مباش!

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: یه حرفهایی... ، مجتبی یعقوبی ، سیاه نور ، Black Light ،
آخرین ویرایش: شنبه 8 بهمن 1390 11:01 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
Designed and Powered by: Black Light